|
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه در کوفت جوابش کردم
|
برای تو می نویسم
یلدا جان بعد از رفتنت من هم رفتم چرا که دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم و اما بعد از مدتها دلم حال و هوای نوشتن کرد و به این راز سحر سر زدم و خاطرات گذشته به یادم اومد خواستم ازت سراغی بگیرم امیدوارم هر جا که هستی سالم و تندرست باشی .
نسیم شب
برای عشق می نویسم
شب
باز هم شبی دیگر در انتظار برگشتت سپری شد. تو برای من سال هاست که رفته ای و من برای تو سال هاست که چشم انتظار در ره برگشتت ایستاده ام . نمی دانم و نمی خواهم که فکر کنم بر نمی گردی دوست دارم به لحظه ی برگشتت فکر کنم می خواهم فکر کنم که وقتی می آیی چگونه جان را در پیش پایت فدا کنم می خواهم لحظه ی برگشتت را با مرگ جشن بگیرم می خواهم زندگی را به تو خوب تر از خوبی تقدیم کنم چرا که در درگاه بازگشتت آنقدر ایستاده ام که دگر چیزی جز یک رمق جان از من باقی نمانده ان هم نثارت می کنم تا برگردی .
دوش در خیالم
با او حرف زدم از من پرسید در نبودش اینجا چه خبر است و در جوابش می نویسم تا اگر روزی گذرش بر راز سحر افتاد بداند در نبودش چه خبر است: می گویم خبر دل تنگی من خبر دلواپسی های این دل من خبر چشمانی منتظر خبر شب تا سحر در انتظار خبر منه بی خواب نا ارام خبر جستجوی تو در خیال خبر بی تو من بی کس خبر بی تو من تنها خبر بی تو شهری در سکوت
می نویسم برای دوستانم
مهم نيست كه فردا چي ميشه مهم اينه كه امروز دوست دارم مهم نیست فردا كجايي مهم اينه هرجاهستي دوست دارم مهم نيست تا ابد باهم باشيم مهم اينه تا ابددوست دارم مهم نيست تا قسمت چي ميشه مهم اينه قسمت شده دوستت داشته باشم
لحظه رفتني ست و خاطره ماندني، تمام ادبيات عشق را به يك نگاه مي فروختم اگر لحظه ماندني بود و خاطره رفتني
خوشت بياد ،خوشت نياد اشك غم از چشات بياد ، اون سر دنيا كه بري اين دل من باهات مياد
پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
دلم از بهر غصه ی امروز دیروز پر است.
حال مانده ام با غم فردا چه کنم .
اگر یک روز شاد شدی
آرام بخند
تا غم بیدار نشه
اگر یک روز غمگین شدی
آرام گریه کن
تا شادی نا امید نشه

غمگین ترین آواره شب زنده دارم
دیریست در این کوچه ها بیتوته دارم
دلتنگ م و چشمان من گویا مهیاست
تا آسمان در آسمان باران بکارم
ای آسمان ابری ترین قصه دلم بود
بگذار تا من جای تو باران ببارم
دیریست میگرید در این پسکوچه ها دل
پس کی به پایان میرسد این انتظارم ؟
شبها که میگیرد دلم از زخم دوری
آه ای غزل تنها تو می آیی به کارم
بیچاره دل ! آواره چشم که هستی ؟
تا اینچنین بردی ز من صبر وقرارم
ای آسمان ! اندوه من پایان ندارد
بگذار امشب جای تو باران ببارم
وقت سحر است و باز هم من خاطراتت را مرور می کنم. نمی دانم که آیا می دانی
حال مرا که بدون تو چگونه است؟ شاید هم بدانی ولی شاید..
محبوبم
ای کاش بودی و می دیدی که بدون تو روزها می گذرند ومن هر روز بیش از روز
دیگر دلتنگم .
ای کاش بودی و می دیدی که بدون تو من سیلی از اشک خون جاری ساخته ام
ای کاش بودی و می دیدی که غم دوریت با من چه کرده است
ای کاش بودی و می دیدی که بدون تو شوق از زندگی ام رفته و دگر امیدی برای
ادامه زندگی ام ندارم
ای کاش بودی تا ببینی که این غم عشقت چگونه سقف کوچک زندگی ام را خمیده
کرده و من در زیر این بار چقدر شکسته شده ام
ای کاش بودی تا ببینی تنهایی ام را که چگونه با یادت ان را پر می کنم
چه می گویم خدارا صد هزار بار شکر که نیستی تا ببینی چرا که می ترسم این
ناملایمی روزگار که بر سر من امده روح لطیف تو را بیازارد و انموقع من تاب تحمل
رنجش تو را نداشته باشم و آن روز که من تو را بیازارم روز مرگ من است .
باز هم با دل خود نجوا می کنم که زود برمی گردد تحمل کن اما ..
هر چه می خواهم غمت را در دل پنهان کنم
سینه می گوید تنگ آمدم فریاد کن
عشق يعني تا ابد فاني شدن
عشق يعني عابد و زاهد شدن
عشق يعني همچو ليلا خون شدن
يا چو مجنون راهي صحرا شدن
عشق يعني تيشه فرهاد ها
عشق يعني عالم فرياد ها
عشق يعني زخم کوه بيستون
عشق يعني ناله هاي درد و خون
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني يکه و تنها شدن
عشق يعني التماس و انتظار
عشق يعني تا ابد با من بمان
وقت سحر است و من گریان
می کنم خاطرات گذشته را مو به مو از بر
تا شاید توان غم رفتنت را بازیابم

اگر بغض خود را در لا به لاي نگاه معصومت پنهان ميكنم از غرورم
نيست اگر براي داشتن دستان تو گريه ام را ميدزدم از غرورم نيست
اگر براي ادعاي جمله اي عاشق خجالت ميكشم از غرورم نيست
اگر غرورم را در پيشگاه حضورت تكه تكه، بر زمين مي سايم باز از
غرورم نيست اگر خنجر نگاهم را در غلاف چشمان آرامت به سجده
ميبرم براي آن است تا بفهمی که چقدر دوستت دارم
خشکید میان ما سلامی که گذشت
افسانه آخرین پیامی که گذشت
فرداست که بسته می شود تنگ غروب
پرونده ی عشق ناتمامی که گذشت
دیشب به یادت دریای دلواپسی هایم را غزل غزل گریستم . اینک آکنده از بغضی
ناشکفته تا انتهای دلواپسی هایم

داشتم فکر می کردم که چه نوشته ای رو برا آپ این سری بزارم واسه همین تمام
گوشه کنارهای قلبمو جسجو کردم تا شاید متنی رو واسه نوشتن پیدا کنم
اما .....
راستش رو بخواین سر در گم شدم .نمی دونم کی بکیه . هر کس سعی می کنه در
مورد عشقش مطلبی بنویسه اما این وسط یکی پیدا نمی شه بگه عشق چیه ؟
چه جوریه؟ شاید هم باشه، ولی من ندیدم.
اگه اینارو می گم می خوام فرق بین هوس و عشق و بدونم . راستش می ترسم
از اینکه عشقم هوس باشه نه عشق واقعی . گرچه شاعر می گه : آنکه شد هم
بی خبر هم بی اثر/ در میان جمع و خبردار است و بس
البته اگه شعرو درست نوشته باشم مفهوم بیت خیلی ساده است یعنی اینکه
کسی که عاشقه هرگزاسرار عشق و فاش نمی کنه یعنی در صورتی
به عشق واقعی می رسی که جانتو در راهش بدی .
تو چطور دوست من ، تو حاضری بخاطر عشق جانتو بدی ؟
دانی دم مرگ شمع به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شدی
پروانه سوخت ولی خوب جوابش را داد
گفت: می رسد روزی که تو نیز خاموش شوی
زندگی !
بنگر که چگونه واژه های سرد و بی صدایم ، سکوت سنگین نگاهت را
در هم می شکند و با اشک گونه هایت را نوازش گر می شود .
آن زمان که قلم بر صفحه ی زندگی ام به حرکت در آمد واژه ای را حک کرد
به نام عشق .
و در آن صفحه از تو نوشت و تک تک هجاهای عشق را با تو تعریف کرد
و هر گوشه از آن را با نامت به آتش کشید . تو خواندی!
آنگاه که دانستی ، مانند غریبه ای آشنا زکنارم گذر کردی .
ای کاش آن هنگام که قلم راز دل برملا می کرد می شکست
و صفحه ی زندگی ام پاره می گشت و مرکب بیرنگ ،
تا صفحه ی پاک و معصوم زندگی ام همچنان چشم انتظار سیاهی ای
از جانب قلم بماند آن گاه گلستان کوچک زندگی ام هرگز به خزان مبدل
نمی گشت .
حال تو بگو با قلم و صفحه ی نیم تمام زندگی ام چه کنم ؟

دوش به وقت سحر در آن هنگام که با من وداع می کردی
من نظاره گر راهِ ،رفتند بودم
راهی بی انتها
چشم بر چشمانت دوخته و با خود نجوا کردم :
بر می گردد نمی دانم شاید....
و تورفتی بی آنکه حتی یکبار هم سر برگردانی و مرا نظار گر باشی که چگونه با اشک بدرقه ات کردم
و حال من مانده ام و راهی بی انتها
و
حسرت یک نگاهت ......
گفتمت دل مي خري ؟؟؟
پرسيدي چند ؟؟
گفتمت دل مال تو تنها بخند .
خنده كرديو دل زدستم ربودي .
تا به خود باز آمدم تو رفته بودي .
دل زدستت روي خاك افتاده بود
جايه پايت
روي دل جا مانده بود...

زيباترين گل...
با اولين باد پاييزي پرپر شد.
باوفاترين دوست
به مرور زمان بي وفا شد.
اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست.
از روزگار است........
باز هم به انتظارت
چشم به راهت
می مانم...........
قرارمان
غروب خورشید در ساعت تنهایی
منتظرم منتظر
بیا.........